خرید بک لینک
بعد از این همه سال فکر نمی کردم اینطوری بشه

الان دو سه هفته بود اصن یادم رفته بود که همچین وبلاگی هم دارم!

همش هم تقصیر خود بلاگفا هستش به خاطر اتفاقای اخیر...

اصن ریده شد به همه چی

شت شت شت

نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۳۲ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

سلام الان که دارم مینویسم، شاید یه سال دیگه به امشبم بخندم شایدم نه! ولی چشام پر اشک شده و دارم آهنگ تکیه گاه ستار رو گوش میدم :) میدونم، سربازی چیز بزرگی نیست اما برای من خیلی انگار بزرگه،فکر می کردم خیلی دلم سنگ تر از اینا باشه،اما باور کنید یک روز نبودم شبش زنگ که زدم خونه مادرم برداشت بغض کردم!

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

18 دی بروز شد **** سلام بچه ها فکر نمیکردم که بیاین و نظر بدین واقعا خوشحال شدم تقسیم شدیم و از شانس بد یا خوب من افتادیم تهران! تقریبا خودمو آماده کرده بودم که بیفتم تهران بعد از 6روز مرخصی اومدیم خیابون شریعتی و خیابان پلیس تقریبا نصف بچه های آموزشی باهامون بودن و تازه دوست دوران دبیرستانمم دیدم!ا

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

بعد از دو ماه و یک هفته اومدم مرخصی..

الان داشتم پستهای قدیمی اینجا رو میخوندم گفتم بنویسم از این روزا که بعدها خاطره میشه البته دیگه حس و حال اون قدیما نیست.

بگذریم،هوا اینجا سرد و بارونیه و فکر کنم تو این 2 3 روز که اومدم کار دستم داد و سرما خوردم.

فقط خواستم اعلام حضور کنم.


برچسبها: سربازی
نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۱۷ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

زنده ام

خدمت سخت نیست اما نمیخوام در مورد قسمت بعد از آموزشیش خاطره ای بنویسم :)

تا اوایل مهر خدمت دارم

آبان تموم میشه اگه خدا بخواد

:)

نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۱۸ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

اول از همه اینکه بگم، نبـــــــــــــــود 130 روز دیگه؟ بعدش سلام سلام به رفیقای قدیمی و موندگار که بعد از این همه سال هنوز به من بی معرفت محبت دارنو بهم سر میزنن،میخوام بدونین که بودنتون بهم یه حس خیلی قشنگی میده که هیچ جای دیگه پیداش نکردم، پس بمونین :) لدفا ♥ باید بگم که توی سربازی، خیلی تایم بیک

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

اول اینکه چقد زود گذشت این 130 روز! بازگشت به پست قبلی:الان که رسیدم به پایان...اول بذارین مقوله سربازی رو براتون شرح بدم که برای من چی بوده وچی شده که انقد ازش حرف زدم! من تقریبا از همان دوران کودکی به دنبال پیچوندن سربازی بودم،موقعی که داداشمم رفت خدمت، ترس من از خدمت رفتن چندبرابر شد،همش دنبال را

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

+دیشب که حسش بود باید می نوشتم، الان احساس میکنم حسش پریده! +همه همیشه میگفتنا سربازی ک تموم شه تازه بدبختیا شروع میشه،راست میگفتن! روزی نیست که فکر نکنم به آینده،اینکه میخوام چیکار کنم ،چی میشه..چی نمیشه و کلی فکر مزخرف دیگه! +یه جورایی احساس میکنم تا اینجا وقتمو حروم کردم، اون از رشته بدرد نخورمون

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

اهل ایرانم..زاده ی تهرانم...تکه وبلاگی دارم..خرده سایتی..سر سوزن عقلی!دوستانی مجازی دارم بهتر از واقعی ها!و خدایی که در این نزدیکیهاست...لای این پی نوشت ها..پای آن پست بلند..زیر آن یکی پست..من وبلاگ نویسم...وبلاگم قالبی ساده دارد..حرفهایم را می تایپم...اهل ایرانم..پیشه ام تجربی...گاه گاهی انگلیسی ص

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

سلام

احساس میکنم غریبه شدم با اینجا

انگار روم نمیشه دیگه حرفامو با شما بزنم در حالی که یه زمونی اینجا تخلیه احساساتم بود!

شاید باید به پای بزرگ شدن و بالارفتن سن گذاشت اینو ، نمیدونم :)

آها یه چی بگم،بزرگترین ترس زندگیم خدمت رفتن بود اما الان دلم واسه روزای خدمت تنگ شده، میبینی کار دنیارو؟

خوبین شما؟امیدوارم خوب و سلامت و از این حرفای کلیشه ای باشین...همیشه به فکرتونم :)

نوشته شده توسط August در ساعت ۲:۵۸ ق.ظ | لینک |

برچسب: نویسنده: نوید فدایی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی